على اكبر دهخدا
1116
امثال و حكم ( فارسى )
خط با كاتب بود معقولتر * يا كه بىكاتب بينديش اى پسر جيم گوش و عين چشم و ميم فم * چون بود بىكاتبى اى متهم شمع روشن نى ز گيرانندهاى ! * يا بگيرانندهء دانندهاى ! صنعت خوب از كف شل ضرير * باشد اولى يا ز گيراى بصير ؟ . مولوى . بنزد عقل هر دانندهاى هست * كه با گردنده گردانندهاى هست از آن چرخه كه گرداند زن پير * قياس چرخ گردان را همى گير . على ماند و حوضش ، على ميماند و حوضش . عالمى بر منبر مجلس ميگفت و براى استحقاق آب كوثر كه ساقى آن على عليه السلام است شرايطى صعب و دراز مىشمرد چون سخن درينمعنى بپايان برد لرى از مستمعين برخاست و گفت اى شيخ اگر اينها كه گوئى راست است پس . . . عمارة البلدان من عدل السلطان . از عقد العلى . عمامه گذاشت تا كله بردارد . عم جدا كيسه جدا . تمثل : بدل آنگه برادران باشيد * كه زر و سيم يار برپاشيد هيچ نايد تغيرى پيدا * تا بود عم جدا و كيسه جدا . سنائى . عمر اگر خوش گذرد زندگى نوح كم است * ور بنا خوش گذرد نيم نفس بسيار است . عمر اندك در امن و راحت بهتر كه زندگانى بسيار در خوف و خشيت . عمر باقى طلب از عدل و يقين دان كه بود * برق را كوتهى عمر ز شمشير دراز . سيف اسفرنگ عمر چندانكه عمر مور و مكس * امل افزون ز عمر ده كركس . سنائى . عمر چون نامهايست از بد و نيك * نام مردم بر او چو عنوانيست . مسعود سعد . عمر خود خواب جهان است چرا خسبى * به سر خواب جهان خواب دگر مگزين . ناصر خسرو . عمر دراز از بهر تجربه است . عمر دوباره به كسى ندهند . جامع التمثيل . عمر دوباره ندادهاند كسى را . ( خواستم از لعل وى دو بوسه و گفتم * تربيتى كن به آب لطف خسى را گفت يكى بس بود اگر دوستانى * فتنه شوى آزمودهايم بسيرا